بعد از چند ماه دوباره به وبلاگ بر مي گردم و مي خواهم آهسته ژايم را روي پله هاي برجك بگذارم وبالا بيايم از نموره تاريك راه
حالا كه رسيده ام از فرط خستگي به طول سوز سيگار مي رسم وبا سيگارم در زير سيگاري گل گاوزباني مي ريزم

لغزش سقف

آسمان که بارد بدین سان
سقف بردارد از خانه ام
و سر بردارد از تنم
این باد و یاد وداد وبی داد و هی داد وبی داد از این یاد

زمین که تر شود وتازه
در من بروید
دردهای بی اندازه
به هر زاویه
در من بگوید
ازآن چشم تر وگیس تازه

مهمان

دو ماهی کوچک که مهمان دست ما شدند.ازمیدان و وان ماهی فروش به خانه آمدند. در تنگ وبر هفت سین نشستند. سال را با ما نو کردند.روز را شب و شب را به روز کردند .دیدند ،شنیدند،چرخیدند و چرخیدند. با ما غمگین وبا ما شاد و با ما عاشق شدند. شاعر هم می شدند اگر بیش از این به خانه شاعر مهمان بودند.سیزده روز کافی بود تا دیگر در تنگ نگنجند به رودخانه بریزندوبروند و سیزده را از این راه ز شهر به در شوند.

برف بهار

در بهاری که انتظارباران از آن عبث می نمود وبه زمستانش برف نبارید، برف بارید. نمی گنجم به خود، نمی گیریم جا،آرام و قرار نیز ... کاش می شد من هم بریزم، بذوبم، بمیرم. پیش بینی نمی شود بهار و من هم نمی شوم پیش بین این روزها دیگر، آرام وقرار بگیرم مگر به این امید که انتظارهای به ظاهر عبث ام را بر آورد این بهار...

روزآور ِ به شب سوری شده در سپهر

این سیاهه به درگاه مجازی که هدیه نوروزی یاران دیروز و همراهان امروزم است و ضرورتِ زایش در عَقم ِ ماسیده به این خفقان، که تو را دوباره به وبلاگی، مگر که چاهی باشد برای سر فرو کردن و سرودی سر دادن از نو در چاهی که چند سال پیش کندی. و باد ازچاه بردی تو را با خود به سرگشتگی از جایی به جایی. و دوباره بازگشته‌ای بر سر این چاه مگر بگویی راز خود را در آن با تمام حنجره‌ات که باز تابد و بماند برای گوش‌هایی که در آن خم خواهد شد.

نِمِه نِم

نِمِه نِم دردِم شیَه
مَ مِنِم درمُو* تونی

نِمه نِم در دل شیَه
مَ مِنِم در اُو تونی

نَ نیشِم در قافیه
شور و حالِم کافیه

ا َ چه دریا نیاریم
مرغ دریا ما داریم

وقت هجرت وَر ِسه
هَمَه مُو هاجر م ِ شیم

وَر ِ ای روخُونـَه ما
هَمَه مُو شاعر م ِ شیم

* درمُو: درمان (درمون) در گویش محلی اغلب «ن» آخر واژگان تلفظ نشده و حذف می شود.

دربارۀ شهرم

تـُوی، در تاریخ هزار توی ایران، گاه در کنار سرکان،سَرکان گوهرهای سخن بوده است. و رود آوریان رویاورانی بوده اند چالاک و نستوه ادب شکرین و شورآفرین پارسی را. بدان سان که خواجۀ بزرگ ِ سخن را در بنیاد و تبار از مردم رودآور ِ تویسرکان شمرده اند.
«رودآور» یا «رودلاور» یا «روزآور» دارای سه قصبه به نام های تـُوی، سَرکان و مُشکَلان بوده که پس از حملات مغولها رودلاور اهمیت خود را از دست می دهد و مردم قصبه به تـُوی و سرکان روی می آورند. و این ناحیه سر انجام چنان آبادان شده که تویسرکان فعلی که امروز در جغرافیای ایران، نام از آن برده می شود همان تـُوی قدیم است که از دو کلمه تـُوی و سرکان ترکیب یافته، و هرگز قصبۀ سرکان جزء آن نبوده است.
منبع (شوریدگان تألیف صحبت الله مرادی )